تبليغاتX
دل نوشته های یک بارانی

دل نوشته های یک بارانی

تنهایی

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا...

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم
را پنهان خواهم کرد.............

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دست گذاشتم روکسی که عمرِا" دستمو بردارم..........

دست گذاشتم رو يكي كه يك قشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، يا شاعرن يا نقاشن
يا كه پشت پنجرش با گريه گيتار مي زنن
يا كه مجنون مي شنو تو كوچه ها جار مي زنن

دست گذلشتم رو كسي كه ماه ازش طلب داره
خورشيد از شعله ي چشماي اونه كه تب داره
دست گذاشتم رو يكي كه همه دور و برشن
مردشن ، ديوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن

دست گذاشتم رو يكي كه عاشقاش زيادين
همه جورشو داره ، هم عجيبن ، هم عادين

دست گذاشتم رو يكي كه نه سفيده نه سياه
ظاهرش گندميه ، به چشمم اما كيميا

دست گذاشتم رو يكي كه داشتنش خوابه هنوز
 كمترين شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو يكي كه كهكشون ، قايقشه
انقدر دوسش دارن ، هر كي خوبه ، عاشقشه

دست گذاشتن رو يكي كه خندشم نفس داره
 تو تمام نقشه هاي خوب دنيا دس داره
دست گذاشتم رو يكي كه دست گذاشته رو همه
ولي هر كسي رو كه تو نشون بدي ، مي گه كمه

مي نويسم كه ديگه رو هيچكي دست نمي ذارم
ولي نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از يادم اونو ببرم
ولي دست ، عاقلتر مونده روي همين يكي
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الكي

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

تنهام گذاشتی

بازم مثل همیشه منو تنها گذاشتی. هروقت نیاز دارم باشی میری هروقت میخوام باهات آروم شم میرنجی ازمن. توکه تنها کسی هستی که دارم.تویی که باید مرهم دردام باشی چرا تنهام گذاشتی؟
بذار باتو باشم.بذار حست کنم.باتوبودن سخت شده حتی حس حضورت نمیاد تا با من باشه . نمیدونم شاید ازم دور شدی ... اما من بهت نیاز دارم......منو هیچ وقت اینجوری تنها نذار.میگی کارهمیشگی منه که بین بحث میگم بسه.آخه نمیخوام ناراحتت کنم ولی دست خودم نیست.چه کار کنم(دوستت دارم)اگه اذیتت میکنم منو ببخش.بعظی وقتا بچه میشم تو به بزرگواری خودت منو ببخش.باید آدم شم نیاز به فکر کردن دارم باید روی بعضی رفتارم تجدید نظر کنم.

ای خــــــــــــــدا............
آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت....
در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار..........

حالا فکرشو کردی چه خوب می شه که برگردی

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دل شکستن گناه نیست

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
که تنها دل من ؛ دل نيست

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر
و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را
پنهان نكنم تا تنها نمانم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

سکوت تنهایی

سکوت غربت شبهاي عشق مي نشينم من بر دنياي عشق مي کنم هر لحظه رويت را نگاه تا که از خاطر نري با يک نگاه اي امير روزهاي شيرين من اي طلوع صبح فرداهاي من باز با من بيا در شهر عشق تا که با تو سر کنم روياي عشق من که با تو گشته ام افسانه اي ترک عشقت را نگو ديوانه اي؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مرگ مادر

درد من اگرديوانه ام با زندگي بيگانه ام مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت خراب اندر خراب و خانه بر دوشم اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد در دل تاريك و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم به مرگ مادرم : مردم شما اي مردم عادي كه من احساس انساني خودرا بر سرشك ساده ي رنج فلاكت بارتان بي شبهه مديونم ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا در اعماق دل آغشته با خونم هزاران درد دارم درد دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

دل شکستن

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مسافر

بی مسافر روزها می آمدند مثل همان ها که رفتند چند روز ديگر تنهايی چند روز ديگر طاقت آوردن و چند بار ديگر زير باران اشک تنهايی ريختن؟ چند وقت ديگر از غم تنهايی گريختن؟ چند بار ديگر خاطره ها را شستن و چند بار ديگر بر سر اين راه بلند نشستن و در خاموشی فرياد کشيدن که خدايا : هيچ راهی را بی مسافر مگذار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

وقتی توآمدی

وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستي ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

حرف دل

 

از روز ازل که بر پیکره ام نقش روح زدی٬ برایم دو همزاد آفریدی تا هم پا و یاورم باشند.به

هر دو محتاجم چرا که از باهم نبودن آنها دیگر آزاده نیستم!گرچه یکی در ظاهر مستبد و

دیگری رام و آرام است اما من هر دوی این ((عقل)) و ((احساس)) را می ستایم و تا بی

نهایت٬ به تعاملشان اعتقاد دارم.اولی در حیطه ی منطق به دنبال چارچوب های ذهنی

است٬ دومی با شعر و کلمات و هنر هم آغوش است!اولی در جستجوی دلیل٬ دومی در

ماورای دلیل!اولی مقصدش کمال٬ دومی خودش بخشی از رسیدن به کمال!اولی می

خواهد عاشق نشود چرا که از جهت دار شدن خط فکری اش هراس دارد٬دومی همه ی

هراسش فقدان عشق است چرا که با عشق معنا می شود و تا ماورای تمام بودن ها می

رود!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

تنهای تنها پشت پنجرها چه میبینی ای دل...؟

بيقرار و مضطرب نشسته اي
پشت پنجره اي كه تمام قصه هاي شبانه عاشق را در خود جاي داده
به چه مي انديشي ؟
چشم هايت براي ديدن آسماني پرستاره بي تاب است
اما دلت در اين آشفته بازار تنهايي و دلتنگي پر ميزند
به چه مي انديشي ؟
آيا براي نفس كشيدن نيازي به گشودن پنجره داري ؟
بيرون از پنجره سرمايي غوغا مي كند
دلت يخ مي زند از اين همه بيقراري
آرام باش ...
لحظه اي آرام باش
سكوت مبهم قلبي بيقرار ديوانه ات مي كند

نوشته خودم:مهدی
آرام باش و نفس بكش ...
به آسمان بنگر كه چگونه در پي ستاره اي مي دود
تيك تاك هاي ساعت را بشمار ...!
شايد آسمان نيز ياري ات كند
آرام باش
آرام باش
آرام باش
مثل هميشه ....

                                                   



 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

سکوت مبهم

در سكوت مبهمي غرق در افكار پريشان
به تو مي انديشم و افكارت
چقدر ساكت و آرام بي امان به جاده اي بي انتها سفر كردي
چرا اينگونه مبهم و خاموش ؟!
مي ترسم اما از چه ؟ از تنهايي ؟ از مرگ ؟
يا از غم از دست دادن جاده اي مبهم و تاريك ؟

چرا اينگونه بيقرارم ؟
براي يافتن نقطه اي روشن بارها همين جاده را پرسه زدم ....
مي خواهي براي يافتن خدا به كجا بروي ؟
خدا همه جا هست .... در قلب من ... در قلب تو .... همه جا و هر لحظه

براي يافتن خدا و رسيدن به خدا فقط كافي است به دلت مراجعه كني
براي رسيدن به حق لازم نيست دلي را در جاده تنها گذاري ...
جاده براي رسيدن به حق ، نياز به دلي عاشق دارد

اما تو عشق را چگونه معنا مي كني ؟
فكر مي كني هر عاشقي به معشوقش مي رسد ؟
اما عاشقي كه براي كتاب عشقت ترانه مي سرود ، براي رسيدن به روباها پرواز مي كرد

اي كاش براي لحظه اي هم كه شده ، حرف قلب يك بيقرار را مي فهميدند
دنيا بيگانه اي است براي درددلهاي عاشقانه
زندگي كردن ، پروانه اي مي خواهد در اوج آسمان هستي عشق

عشق همه جا هست و خدا همه جا هست
فقط تو كمي نفس هايت را جانانه تر بكش



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

هر چه هستی باش فقط خودت باش

بالاي سرت را ببين همه جاي آسمان به رنگ آبي ست
زير پايت را نگاه كن همه جاي زمين به رنگ سبزست
به گلهاي سرخ بنگر همه سرخ و عاشق هستند
به ديوارهاي كاهگلي و باران خورده نگاه كن همه با بوي نم باران خورده آميخته اند
به خودت بنگر ....
آبي هستي يا سبز ؟
سياه هستي يا سفيد ؟
سرخ هستي يا خاكستري ؟
سياهي ها را دور بريز و سفيدي ها را درياب
خاكستري ها را دور بريز و رنگ سرخ عشق و وفا را درياب
آبي باش مثل آسمان
سبز باش مثل زمين
هرچه هستي باش فقط خودت باش

 

نوشته خودم:مهدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمون گريون گوشه اي تنها نشسته
نگاه پراضطرابش به افق به بي نهايت
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكايت
تو چشاش حلقه ي اشكه توي قلبش غم دنيا
منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
تنهايي براش عذابه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره
دست بي رحم زمونه عشقشو برده به دريا
حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟
عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي مونه
دل عاشقو شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و از غم دوريش مي ميره
هرگز از يادش نميره از غم دوري مي ميره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

جاده مبهم خيالم

جاده مبهم خيالم
تنها در ميان جاده اي پر پيچ و خم
آهسته و آرام در انتظار رسيدن به صبح سپيد آسماني
قدم در جاده اي مي گذارم كه راهي بس طولاني در پيش دارد
جاده طولاني اما طاقت دلم كم و كوتاه
طاقتي نمانده بر دلم
سايه ها را سياه و سفيد مي بينم
چشمانم تار مي بيند
سرم درد مي كند از جاده هاي وهم انگيز
بر سر پيچ ها كه مي رسم توقف مي كنم از ترس
اما جاده مرا با خود مي برد
به كدامين سو رهسپارم ؟
نفسهايم بالا نمي آيد ، نفس كشيدن سخت است
پلكهايم باز نمي شوند ، پلكهايم سنگين است
جاده طولاني است ، تا كجا بايد بروم ؟
مقصد كجاست ؟ كه مي داند كه مقصد كجاست ؟
قلبم آهسته مي زند ، سرم درد مي كند ، چشمانم مي سوزد
ناي فكر كردن ندارم ، ناي نفس كشيدن ندارم
رنگهاي بنفش و نارنجي و سياه و سپيد و خاكستري همه مخلوط شده
آبي مجاست ؟ آسمان كدام است ؟ جاده چه رنگي است ؟
اما جاي پاي قدمهايي را در جاده مي بينم ، جاي پاهاي كيست ؟
سكوتي عظيم همه جا را فراگرفته ، از صداي وزش باد در كوير بيابان جاده مي ترسم
گرماي نور خورشيد صورتم را مي سوزاند
مي روم شايد جاده را به انتها رسانم و مقصد را پيدا كنم
مي روم اما نمي دانم چگونه و چه نيرويي مرا با خود مي برد ؟!
مي روم شايد در انتهاي جاده ، دشتي سرسبز بيابم و نهري جاري
همه جا را سايه روشن مي بينم ، قدرت فكر كردن ندارم
واژه هايم لبريز مي شوند اما معني واژه هايم را نمي فهمم
واژه ها از كجا مي آيند ؟ جاده چگونه در ذهن من تداعي شده ؟
به هيچ چيز نمي انديشم
مي روم ، مي روم ، مي روم ، فقط مي روم
تا انتها ....


نوشته مهدی محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مهدی  |