تنهایی
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا...
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم
را پنهان خواهم کرد.............

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا...
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم
را پنهان خواهم کرد.............

دست گذلشتم رو كسي كه ماه ازش طلب داره
خورشيد از شعله ي چشماي اونه كه تب داره
دست گذاشتم رو يكي كه همه دور و برشن
مردشن ، ديوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو يكي كه عاشقاش زيادين
همه جورشو داره ، هم عجيبن ، هم عادين
دست گذاشتم رو يكي كه نه سفيده نه سياه
ظاهرش گندميه ، به چشمم اما كيميا
دست گذاشتم رو يكي كه داشتنش خوابه هنوز
كمترين شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو يكي كه كهكشون ، قايقشه
انقدر دوسش دارن ، هر كي خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتن رو يكي كه خندشم نفس داره
تو تمام نقشه هاي خوب دنيا دس داره
دست گذاشتم رو يكي كه دست گذاشته رو همه
ولي هر كسي رو كه تو نشون بدي ، مي گه كمه
مي نويسم كه ديگه رو هيچكي دست نمي ذارم
ولي نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از يادم اونو ببرم
ولي دست ، عاقلتر مونده روي همين يكي
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الكي

|
حالا فکرشو کردی چه خوب می شه که برگردی |
|
|

سکوت غربت شبهاي عشق مي نشينم من بر دنياي عشق مي کنم هر لحظه رويت را نگاه تا که از خاطر نري با يک نگاه اي امير روزهاي شيرين من اي طلوع صبح فرداهاي من باز با من بيا در شهر عشق تا که با تو سر کنم روياي عشق من که با تو گشته ام افسانه اي ترک عشقت را نگو ديوانه اي؟

درد من اگرديوانه ام با زندگي بيگانه ام مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت خراب اندر خراب و خانه بر دوشم اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد در دل تاريك و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم به مرگ مادرم
: مردم شما اي مردم عادي كه من احساس انساني خودرا بر سرشك ساده ي رنج فلاكت بارتان بي شبهه مديونم ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا در اعماق دل آغشته با خونم هزاران درد دارم درد دارم
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره
. دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
بی مسافر روزها می آمدند مثل همان ها که رفتند چند روز ديگر تنهايی چند روز ديگر طاقت آوردن و چند بار ديگر زير باران اشک تنهايی ريختن؟ چند وقت ديگر از غم تنهايی گريختن؟ چند بار ديگر خاطره ها را شستن و چند بار ديگر بر سر اين راه بلند نشستن و در خاموشی فرياد کشيدن که خدايا
: هيچ راهی را بی مسافر مگذار ...
وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي
: آزادي ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستي ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........ باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم
.jpg)
از روز ازل که بر پیکره ام نقش روح زدی٬ برایم دو همزاد آفریدی تا هم پا و یاورم باشند.به
هر دو محتاجم چرا که از باهم نبودن آنها دیگر آزاده نیستم!گرچه یکی در ظاهر مستبد و
دیگری رام و آرام است اما من هر دوی این ((عقل)) و ((احساس)) را می ستایم و تا بی
نهایت٬ به تعاملشان اعتقاد دارم.اولی در حیطه ی منطق به دنبال چارچوب های ذهنی
است٬ دومی با شعر و کلمات و هنر هم آغوش است!اولی در جستجوی دلیل٬ دومی در
ماورای دلیل!اولی مقصدش کمال٬ دومی خودش بخشی از رسیدن به کمال!اولی می
خواهد عاشق نشود چرا که از جهت دار شدن خط فکری اش هراس دارد٬دومی همه ی
هراسش فقدان عشق است چرا که با عشق معنا می شود و تا ماورای تمام بودن ها می
رود
!
نوشته خودم:مهدی
آرام باش و نفس بكش ...
به آسمان بنگر كه چگونه در پي ستاره اي مي دود
تيك تاك هاي ساعت را بشمار ...!
شايد آسمان نيز ياري ات كند
آرام باش
آرام باش
آرام باش
مثل هميشه ....



نوشته خودم:مهدی
.gif)
جاده مبهم خيالم
تنها در ميان جاده اي پر پيچ و خم
آهسته و آرام در انتظار رسيدن به صبح سپيد آسماني
قدم در جاده اي مي گذارم كه راهي بس طولاني در پيش دارد
جاده طولاني اما طاقت دلم كم و كوتاه
طاقتي نمانده بر دلم
سايه ها را سياه و سفيد مي بينم
چشمانم تار مي بيند
سرم درد مي كند از جاده هاي وهم انگيز
بر سر پيچ ها كه مي رسم توقف مي كنم از ترس
اما جاده مرا با خود مي برد
به كدامين سو رهسپارم ؟
نفسهايم بالا نمي آيد ، نفس كشيدن سخت است
پلكهايم باز نمي شوند ، پلكهايم سنگين است
جاده طولاني است ، تا كجا بايد بروم ؟
مقصد كجاست ؟ كه مي داند كه مقصد كجاست ؟
قلبم آهسته مي زند ، سرم درد مي كند ، چشمانم مي سوزد
ناي فكر كردن ندارم ، ناي نفس كشيدن ندارم
رنگهاي بنفش و نارنجي و سياه و سپيد و خاكستري همه مخلوط شده
آبي مجاست ؟ آسمان كدام است ؟ جاده چه رنگي است ؟
اما جاي پاي قدمهايي را در جاده مي بينم ، جاي پاهاي كيست ؟
سكوتي عظيم همه جا را فراگرفته ، از صداي وزش باد در كوير بيابان جاده مي ترسم
گرماي نور خورشيد صورتم را مي سوزاند
مي روم شايد جاده را به انتها رسانم و مقصد را پيدا كنم
مي روم اما نمي دانم چگونه و چه نيرويي مرا با خود مي برد ؟!
مي روم شايد در انتهاي جاده ، دشتي سرسبز بيابم و نهري جاري
همه جا را سايه روشن مي بينم ، قدرت فكر كردن ندارم
واژه هايم لبريز مي شوند اما معني واژه هايم را نمي فهمم
واژه ها از كجا مي آيند ؟ جاده چگونه در ذهن من تداعي شده ؟
به هيچ چيز نمي انديشم
مي روم ، مي روم ، مي روم ، فقط مي روم
تا انتها ....

نوشته مهدی محمدی